درد... این کلمه ی تکراری... حسی که هیچ وقت تکراری نمی شه. غم......... نهایت درد که زورش می خواد بغضو بشکنه... خراب شدن همه چیز...... کاشکی فقط همینا بود.. امید.. .... . .... بهونه های کوچک لعنتی خوشبختی.. وقتی حتی از زور عشقم دردت باید بگیره.... وقتی "هیچ کس" نباشه..... (می خوام اصن هیچ کس نباشه..).. وقتی.. اونم نباشه.. وقتی هیچ کاری از دستت بر نیاد.... وقتی "همه" .."همه" .. .... "همه" چیز خراب شده باشه....... ه کاشکی "همه" چیز خراب می شد... کاشکی "هیچ کس" نبود... ه امید .. ..امید لعنتی هست ... چیزی که از همه چیز "سم" می سازه.... فقط زنده نگهت می داره تا از "همه چیز"درد بکشی... وقتی حس می کنی فقط همین صداش خوشبختت کرده... از خوشبختی لعنتیت دردت بگیره... درست وقتی حس کردی همین صدای "داریم میریم چیزی بخوریم..." خوشبختت کرده....قشنگترین صدایی که تو عمرت شنیدی.. درست وفتی یه لبخندش مث آب داغ می ریزه رو جرم یخت...... دقیقاْ همون وقت که به همین سادگی خوشبخت می شی............ میاد.... میااااااا ااااد... حسی که هیچ وقت تکراری نمی شه... اصلاْ انگار خودشه.. با هم یکی شدن..... میاد... دقیقاْ از "همه" چیز.. از "همه" کس...... حتی... ..از خودش
وقتی مواتو مرتب می کنی که وقتی یه لحظه که رد می شه نگات می کنه یه آدم بدبخت نبینه.... وفتی هنوزم وقتی رد می شه مث خر دستو پاتو گم می کنی.. وقتی تنگ می شی واسش... وقتی با "حسرت" (یه حس تکراری نشدنی دیگه) به چراغ خاموش پنجره ی خاموش خونش زل زدی.. انگار همه ی برگای هزار بار ریخته ت دوباره می ریزن... خم می شی و پایین می افتی... پایین تر وقتی فکر می کنی واسش چیزی نیستی.. پایینتر وقتی ۱۵۰ تومن یاد میاد.. پاینتر وقتی همه خودت یادت میاد.... پایینتر وقتی همه چی یادت میاد... اونوقت میاد... میاااااد ... انگار هر دفه از دفه ی قبل اونقد قوی تر می شه که غافل گیرت می کنه ...... .. ..... ..دلت می خواد تابع موجت همه جا.. "همه جا" صفر می شد... توی هر پایه ای... هر فضایی... عشق... گریه. عقل.. مخدر..ز..... . .. زندگی.... درد لعنتی.. با اون بغض نامرئی کثافتش............. ه
. .... . .از چیز آشغالی که جون کندم تا ساختمش.. از گریه و ~... از امید..... از گذر حتی پوک زمان که "هیچ" معنی نمی ده... از عشق یا نفرت ۱۵۰ هزار تومنی... از نبودنش...
از همه چیز...
.. متنفرم...