
دوباره نشسته بودم همون گوشه... کسی کنارم نبود...
دستام آروم کف یخ موزاییک بازی می کرد...
+ نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385هنگام 3 قبل از ظهر  به دست مه زد یار
|
ساده ی پیچیده، ساده ی گمراهنده



می شینم... صورتمو می ذارم کف خیابون و یخیشو لذت می برم... خاکشو.. نفسسس می کشم... ه ه ه ه ه هَه!
چسبیدم کف خیابون و دارم باسرعت می دوم... باسرعت ... دستمو وا می کنم تا به برگای درختا کشیده شه و زخمی شن... به تنه هاشون.. هوای یخخخخ... سوززز!
تاریک! نورا چشما رو می زنن, لذتشون می برم...
با سرعت کف خیابون کشیده می شم و صدای خش خش ریگ های آسفالتشو لذذذت می برم...
خیابونی که ته نداره... توش گم می شی... از بالای بالا... از کفِ کف...
ه ه ه ه ه ه ه ه ه هَه!...

