
آخر عاقبت دستی که گل می چینه!!...
ساده ی پیچیده، ساده ی گمراهنده

آخر عاقبت دستی که گل می چینه!!...

...زیبایی چیست که هر کجا آن را دریابیم می شناسیمش...؟
این پست یه جورایی ادامه ی کل کل های پست Distraction هستش... بی نهایت خرسندیمو اعلام می کنم از این که هر کی نظری داره بگه...

یه جور قدرته که "فکر می کنه" و "شعور داره"، از هر بعدی مستقله و همین طور از هر جرمی.... توانایی هاش باور نکردنیه .. به وجود اومده که لذت ببره: از استفاده کردن از اون توانایی هاش... از تکاملش.. از وجودش...
یکی از قدرت هاش توانایی کانکت شدن به یه دنیای مجازیه به نام "جهان ماده". می تونه تا یه حدی باهاش ارتباط بر قرار کنه بد فرم.... می تونه توی این محیط تاثیر ایجاد کنه... می تونه اطلاعات کسب کنه: از فتون ها از بار ها و از جرم ها... توی این محیط قانون وجود داره: فیزیک. قانون ها رو درک می کنه و باهاشون "زندگی" می کنه تا وقتی که کانشنش تموم بشه...
...در مورد انسانها حرف می زنم،
همون روانهایی که گول خوردن...
تو تاریکی زندگی می کنیم... هر چی می دونستیم یادمون رفته... برای خودمون چراغ درست کردیم تا دورو برمون روشن بشه... برای خودمون وظیفه تعریف می کنیم، کار می تراشیم، خودمونو توی روشنایی کوچیک چراغامون سرگرم می کنیم... حسابی مشغول شدیم... اونقدر که یادمون رفته چیزایی رو که می دونستیم.
گمراهی، اشتباه و توهم ، حتی فکرش رو هم نمی کنیم...همه دنبال نوریم... همه دنبال روشنایی... ولی چراغای کوچیکمون همه ی ما رو گول زدن. کوچیکن، ولی اونقدر به چشمامون نزدیکن که باورشون می کنیم، دنبالشون می کنیم، توی تاریکی پی روشنایی های کوچیکمون وول می خوریم... حسابی سرمون شلوغه...

حتی وقت نداریم سرمونو بالا کنیم و اون "نور" رو اون بالا ببینیم...
ما داریم مدام به چه چیز هایی فکر می کنیم...؟
...شماری چند از هوشی بس توانمند، ولی تک افتاده
هوش هایی کند که برداشتی بس غریب دارند از گیتی... زمان آنان را به بازی گرفته:
-دوری ازجنس دیگر-
...و شماری چند از روان هایی بس توانمند، ولی گمراه
روان هایی که جِرمی کُند و عجیب را "خود" می دانند... همواره در شگفت اند این روان های شگفت انگیز:
-زمان آنان را به بازی گرفته-
